سالک حق مدار و حق جویی می جهاند اسب خویش از جویی
لیک اسبش نمی گرفت شتاب زان که می دیدعکس خود در آب
پس به ناچار،راه چاره گشود آب را آن زمان به گل آلود
مرکب خود ز جوی و جر برهاند خویش را بر مراد خویش رساند
پیرش آن قطب عالم لاریب دیده بود آن خطر به دیده ی غیب
گفت ای سالک نکو باور ! بگذار آن چه داری و بگذر
نقش ما در حیات رنگ پذیر نیست جز نقش صورت و تصویر
زین فراموش خانه ی سفری تا ز خود نگذری ! نمی گذری
بر آیینه ی روزگاران
و آن سوتراز باور برگ و باران
و در کوهه ی باد بی داد با بید
صدای تو
پژواک آزادی و آشتی ست
صدای تو باران یک ریز یک رنگی و رستخیز تماشایی برگ
صدای تو بی داد را؛مرگ!
در این بازی زور و تزویر
و در قحطی بی صدایی
صدای تو راز رهایی
****
تو از عشق خواندی و آغاز کردی
فروبسته در، روزن آرزو را
تو بار دگر از پس سالها باز کردی
اگر تلخ در خود نشسته م
من از سکر صهبای دور صدای تو مستم
صدای تو نبض نفس،شور شیرین آواز
و نوروز نیلوفر و ناز
صدای تو از جادوی زندگی،
شور هستی،
تب شعر،
سرشار.
در این فصل خاموشی ای یار!
صدای تو بر زور
تزویر
آوار.
صدای تو
گل خنده ی عید
وافسانه ساز شب سرد تردید
*****
تو را؛از سریر صدا می تراود:
قناری قناری غزل
آسما آسمان گل
صدای تو
فانوس سوسوی موسیقی سالیان سراب و صبوری
-ز سرسام بی داد توفان باد،
و فریادهای فریب مکرر-
صدای تو برتر
صدای تو از شور مستی فراتر
صدای تو روشن تر از راز (راما)
و باران
تو را ؛ از سریر صدا می تراود:
شازده کوچولو گفت :سلام
گل گفت: سلام
شازده کوچولو با ادب پرسید:آدم ها کجان؟
گل که روزی روزگاری عبور کاروانی رو دیده بود گفت:آدم ها؟گمونم ازشون شش هفتایی باشه منتها خدا میدونه کجا میشه پیداشون کرد.باد این ور و اون ور میبردشون نه اینکه ریشه ندارن این بی ریشگی براشون شده دردسر.......

با تبسم و نسیم نسبتی توراست
کاین چنین بهار گونه می رسی؟
یا تبسم و نسیم وامدار عطر خنده های توست!
نامت ای طنین هر نوازش و نفس
-همصدای سیب و یاس و ماه و آفتاب-
بر کرانه ی حریرگون آسمان بیکران
ترانه یی ست
تا همیشه دوست داشتن
بهانه یی :
برای زیستن
استاد حسین آهی یازدهم اسفند ١٣٨۶